22

فرهاد نشسته است و دارد پشت آلاچیق با سه دختر بچه افغانی بازی می کند. هوای پارک طالقانی بهاری است و من دلم می خواهد از این دخترها عکس پرتره بگیرم.
فرهاد بی قضاوت است. نه مفهوم کودکان کار را می داند، نه درکی از مفهوم نژاد پرستی دارد. توی نقشه ی او مرز کشورها با هیچ خط فرضی از هم جدا نشده و می شود از قاب کوچک تلویزیون به همه جا سفر کرد. بچه ها فقط همبازی های او هستند. همبازی هایی که دلتنگشان می شود.
فرهاد تا وقتی بچه است فقط آدمها را می بیند، اینکه می شود با آنها دوست شد یا نه. بزرگ که بشود ترس ها، پشت مرزبندی ها و برچسب ها سراغش می آید

21

چشمامو می بندم و باز می کنم
اندازه یک سال می گذره…
از امروز صبح هر وقت بهت زل زدم، پلک هامو شمردم،
چهل و یک تا بود.
چهل و یک سال از دیدنت رو از دست دادم…
دیگه نمی خوام ببندمشون
میخوام همینجوری بهت خیره بشم:
وقتی خوابی
وقتی نشستی صبحونه می خوری
وقتی داری با خودت زمزمه می کنی
حتی وقتی پشت تلفن حرف می زنی.
هر کاری که میکنی نمیخوام پلک بزنم…
میخوام سالهای مونده رو از دست ندم.

20

من هیچوقت تمام اعضای بدنم با هم به توافق نرسیدن. نشده همه جوارحم با هم شاد باشن یا با هم غمگین. همیشه یه عضو عوضی پیدا میشه که توزرد از آب درمیاد، یه عقده ای، که ساز مخالف می زده. یه دست بیقرار نذاشته تماما غمگین بمونم یا یه زبان بی موقع، شادمانی رو ازم گرفته.
چطور میشه با مدیتیشن برای دقایقی در تن آتش بس ایجاد کرد؟ نمی دونم من که نتونستم. اما عجیبه که وقتی خودم مدیتیشن هدایت شونده برای اپلیکیشن آرامیا یا پادکست خواب خوب که مال خودمه ضبط میکنم برای لحظاتی این آرامش رو تجربه می کنم البته فضای ساکت استودیو بی دلیل نیست.

19. تراس خانه های پایین شهر

تراس خانه های مرکز و پایین شهر، انگار بخشی از درون خانه اند، از بس متراژ موضوعیت دارد. می شود نادیده به آدمها و زندگیشان شناخت ناچیزی پیدا کرد. با همین نگاه اما تراس ها در خانه ها و برج های لوکس ماهیت مستقلی دارند، اطلاعات مفید و قابل تحلیلی به تو نمی دهند شاید چون متراژ موضوعیت ندارد و تراس جز در موارد محدود اصلا به کار نمی آید تا بخشی از اندرون خانه را به نمایش بگذارد. خانه های خسته، مجتمع های تنها، آپارتمانهای بی رمق، اسکلت های نیمه کاره، واحدهای بلاتکلیف، برج های بی اصالت، اتاق های کدر، بلوک های بی سر و ته و از این دست، اگر دسته بندی من از نمای سرپناه های مختلف شهر باشد، به نظر می رسد بخش اعظمی از این اطلاعات از تراس ها و بالکن هایشان و فرم و محتویات آنها می آید. 

بند رخت های کج، بطری های شیشه ای قرمز آبغوره، صندلی های پلاستیکی مخصوص سیگار، کولرهای آبی بدقواره با کانالهای حجیم در تراس های کوچک خانه های نقلی مشرف به خیابان های قدیمی و شلوغ مرکز شهر… خبری از بالکن های گل و گشاد و خلوت کوچه های منتهی به خیابان جردن تهران ندارند که به ندرت شخصی را در آنها می توانی ببینی. خوب که فکر می کنم سالهاست که این بازی کثیف را راه انداخته ام: حدس و گمان درباره آدمها و مکان هایی که پشت تراس ها پنهانند، هر روز _ البته تنها وقتی که خالی از آدم باشند: چه آدمی می تواند اهل این خانه و تراس باشد، سلیقه اش چگونه است، شغلش چیست، وقت آزاد دارد و یا کجای هرم مازلو قرار دارد؟ همه این تصورات را من از تراس ها شروع می کنم. از این رو برای من تراس مهم ترین بخش هر خانه ای است.

18

می شه تا هزار بشمری؟ حتی بیشتر؟ آروم و بی صدا که کسی نفهمه داری چکار می کنی. می تونی مابین هر نفس که میاد و میره در خیرگی و سردی کامل بدون توقع نفس هات رو بشمری. هوم؟ مثلا به کسی توضیح بدی سوتفاهم شده، یه نفس به درون، لقمه بگیری و لبخند سردی بزنی، یه نفس به بیرون، پشت چراغ قرمز نشنوی راننده ماشین پشت سرت می گه گوساله، یه نفس عمیق به درون، تلفن بدون خداحافظی قطع میشه، یه نفس دیگه به بیرون…

من همیشه در مراقبه ام، مراقبم، راقبم.

17

نشسته بودیم تو حیاط یه خونه که مشرف بود به کوهپایه ییلاقات، و باد می اومد و شبها صدای شغال ها رو می شنیدیدم که مثل دسته های آپاچی با فریاد نزدیک می شدن و بعد صداشون دور می شد و گم.
که فرهاد پرسید: چرا باد می آد؟
گفتم: فکر کنم به خاطر اختلاف دما و فشار دو منطقه، باد شکل می گیره یا همچین چیزی!
که دیدم فرهاد همچنان به من زل زده که گفتم: هوم، راستش یه نفر که هیکلش از من گنده تره و لپهاش بزرگتر، سر کوه نشسته داره فوت می کنه! فرهاد به کوه یه نگاهی کرد و به من زل زد و گفت: خب؟
هیچی نداشتم بگم به بهونه چایی رفتم سراغ آتیش هیزمی

16

هزار سال است نخوابیده ام، اما این را نه مدیر شبکه می داند، نه صدابرداری که در جواب سلامش می گویم خواهش می کنم! و نه هشتصد میلیون مخاطبی که منتظرند پایتخت سه را ببینند.

بی حال ایستاده ام جلوی دوربین و پشت میز اجرایی که مخاطب هیچوقت نمی بیندش. پاهایم از فرط ناتوانی خم شده اند و شانه هایم هنوز خوابند. صبح زود چهارشنبه است( چرا زندگی از عصر شروع نمی شود؟) بیچاره کسی که بیدار شده و با تماشا می خواهد خوابش بپرد تا چشمش به من می افتد خاموش میکند و چرت می زند!!!

صدای موسیقی پیام بازرگانی می آید و من به طرز عجیبی که ناشی از ترس است تمام بدنم را منقبض می کنم و نیرویی آنی و کاذب را تا بالاتنه ام بالا میکشم و همه اش را در لبخند صورتم جمع می کنم و با صدایی محکم می گویم: سلام به شمایی که صبحتون رو با تماشا آغاز کردین و تصمیم گرفتین سحرخیز و سرزنده باشید…

سریال که شروع می شود، میکروفون را جدا می کنم و زیر همان میز لم می دهم تا سریال بعدی که شروع شود و همان هشتصد میلیون نفر منتظر باشند تا من دوباره منقبض شوم و از زیبایی های زندگی و همان سریال برایشان بگویم.

15

الان بهترم اما قبل تر ها من برای همه چیز غصه می خوردم، اونقدر که گاهی غم ها و دردهای خودم فراموش میشد. برای بچه مریض همسایه، برای تلفات جنگ داخلی کنگو، برای قسط های عقب افتاده همکارم ، برای خانواده ی غریب تازه یتیم شده ی توی خیابان و البته برای هر اتفاقی که غصه خوردن داشت. لابد برای همین هم مادرم هر وقت خسته می شد می گفت: «مگه تو علی غصه خوری؟» محمد بودم، غصه می خوردم. غصه، بغض، حزن، مثل بار سنگینی تو گلو مثل دارایی آدمه، از بین بره آدم دیگه هیچی نداره، سردرگمه؛ سردرگمیه دردناک.‌ به مرور برای همه ی این سردرگمی ها مسکن و مخدری به دست می آری اما برای جای خالی آدم های مهم زندگی چیزی پیدا نمی کنی

14

نگران نباش
جنگ سوم جهانی اگر به ما رسید من سرزمین بی طرف توام. هر شب به من پناه بیاور
بیا تا قبل از آنکه تانکهای روسی به کوچه ما برسد هر شب دستهای تو را بگیرم. هنوز هزار شب فرصت داریم.

پ.ن: جنگ روسیه و اوکراین

13

راننده پرسید: تو به تناسخ اعتقاد داری؟ و همچنان با دنده مرده آنچنان که پژو ناله کند از سربالایی بالا رفت. من هیچ نگفتم و باز پرسید: میگن آدمهایی که تو این دنیا زیاد اذیت شدن بعد مرگ تو یه بدن دیگه به دنیا میان و خوشبخت زندگی می کنن! راست می گن؟ شیشه تاکسی زرد که راننده همیشه به خنده می گفت این لامبورگینی منه رو کمی پایین کشیدم؛ ته مونده ی هوای تابستان از لای شیشه بیرون رفت. سید باز پرسید: تو چی فکر می کنی امرایی؟ من چه فکری می توانستم بکنم! فقط به درختها نگاه می کردم و فکر می کردم اگر حلول دوباره روح واقعیت داشت باشد دلم میخواهد رسخ بشوم در یک درخت، به گمانم یک نارون. هوای تاکسی پاییزی شد و پژو همچنان با دنده مرده می رفت

پ.ن: به یاد سید، راننده ترابری که بزرگ بود, و ساده مرد