17

نشسته بودیم تو حیاط یه خونه که مشرف بود به کوهپایه ییلاقات، و باد می اومد و شبها صدای شغال ها رو می شنیدیدم که مثل دسته های آپاچی با فریاد نزدیک می شدن و بعد صداشون دور می شد و گم.
که فرهاد پرسید: چرا باد می آد؟
گفتم: فکر کنم به خاطر اختلاف دما و فشار دو منطقه، باد شکل می گیره یا همچین چیزی!
که دیدم فرهاد همچنان به من زل زده که گفتم: هوم، راستش یه نفر که هیکلش از من گنده تره و لپهاش بزرگتر، سر کوه نشسته داره فوت می کنه! فرهاد به کوه یه نگاهی کرد و به من زل زد و گفت: خب؟
هیچی نداشتم بگم به بهونه چایی رفتم سراغ آتیش هیزمی

برچسب‌ها: بدون برچسب

Your email address will not be published. Required fields are marked *