من هیچوقت برای هیچ چیز عجله نداشته ام: برای رسیدن به آخرین اتوبوس شهری در نیمه های شب، برای رفتن به استودیو در ثانیه های پایانی منتهی به شروع اجرای زنده تلویزیونی، برای حتی دویدن از ترس موجودی ترسناک یا آوار شدن زیر جسمی آویزان از سقف؛ همیشه مصداق جمله «ول کن به زحمتش نمی ارزه» بوده ام. می دانم با خودتان درباره ام چه فکری می کنید! به خودتان مربوط است و البته آن هم خودتان هستید! ولی باور کنید زندگی به عجله کردنش نمی ارزد، همیشه برای این موارد وقت هست. برای چیزهایی که یک بار اتفاق می افتند و از قضا جز شخصی ترین مسائل هستند عجله باید کرد که الان حالش را ندارم آنها را توضیح بدهم که البته اینها هم به خودم مربوط هستند! غرض گذاشتن پستی جدید با متنی همینجوری بود پس لطفا سخت نگیرید. موتوشکرم
11
زندگی کوتاه است ولی برای رسیدن به چیزهای مهم کافیست:
مثل همین که می پرسی می شود کنارم بنشینی؟
مثل شنیدن صدای آواز خواندنت وقتی نمی دانی که می شنومت
مثل هر بار نرفتن های کوتاه دم ِ رفتنت
مثل گریه های زیبای صورتت، وقت صبحانه ات
مثل سعدی های وقت تراس که غزل می شود به لبت
مثل خیلی مثل های دیگر
آری زندگی کوتاه است اما همین درنگ کوتاه میان دو مغاک تنها با تو معنا می گیرد
10
برای ما بیشتر عمرمان صرف بازدم شد، همه اش پس دادیم، حتی آنچه را هم که نگرفته بودیم. تو اما دم عمیق بکش لحظه هایت را…
9
سکوت پشت تلفن، سکوت قبل از تایپینگ توی واتساپ، حتی سکوت مابین دو ترک ِ موزیک، میتونست بهترین بخش یک ارتباط باشه، اگه انتظار کلماتی که در ادامه میان نبود! برای همین هم اغلب به سکوت پناه می برم، می شنوم، می بینم. از ادای واژه ها می ترسم، می ترسم مجبور شوم برای توضیح یک کلمه، یک جمله و تفسیر یک جمله، یک پاراگراف ادا کنم. سکوت می کنم و تو خسته می شوی و تلفن قطع می شود… و این ارتباط ِ ناقص، بارها تکرار می شود.
8
زندوکیلی توی هال داشت بلندبلند می خواند: « بهار جان من سر آمد نمیایی! » که آفتاب ظهر، نرم نرمک از پنجره جنوبی خانه استیجاری آقای خان احمدی، بدون آنکه سهمی در پرداخت شارژ ساختمان داشته باشد دوباره وارد شد و بی اعتنا به دی ماه گفت که برخیز! دقیقا همین را گفت. من هم به قول فرهاد که مضارع و ماضی را میکس میکند برخیزیدم ولی خودش در خواب شیرین ِ خانم شیرین همچنان ماند. زندوکیلی که به: « نشسته ام در انتظارت نمیایی دوچشم من به انتظارت نمیایی!» رسید ، صدا برآمد که چرا نمیایی، صبحانه حاضر است مرد!
7
ما پدرهای بیچاره ی زحمتکش ِ عاشق ِ بچه هامون، اغلب حضور دست اولی در اولویت ها و عشق های فرزندمون نداریم. دختر هم که باشن عشقشون اکثرا مادرشونه، حق هم دارن. آنکه شب بیدار می مونه، هم بازی تمام وقت میشه، محبت وافر داره پدر نیست، حتی اگه تمام وقت خونه باشه. خلاصه اینکه این وضعیت تا جایی پیش می ره که برای وضعیت های بحرانی و نامطلوب اجازه به مادر نمیده و همیشه پدر بدبخت😂 رو پیشنهاد میده مثل: غذای سوخته رو نریز دور بابا می خوره، نه تو دست نزن، بابا می بره، بزرگ بشم ماشین برای تو میخرم بابا نه…
باباها ته همه چی هستن، ته همه جا. ولی مهم نیست. پدر بودن به این معنا نیست که همه جار بزنن که هستی. شاید پدر بودن مثل تصویربرداری درست یا موسیقی فیلم درستی هست که حین تماشای فیلم بیرون نمیزنه و به چشم نمیاد چون به اندازه است نه سرتر از فیلم نه پایین تر از فیلم . پس امیدوار باشیم ما باباها هیچوقت بیرون از فیلم( زندگی خود فرزند) نزنیم.
6
جای من همیشه خالی است…
جای من توی هواپیمایی که مهاجر می برد، جای من کنار سفره ای که صندلی اضافی دارد و همه می خندند، جای من توی لیست کارانه اداره، جای من میان دو پک سیگارت در کافه، جای من توی لیست تبریک های آبکی فوروارد شده، جای من توی فون بوک تلفن جدیدت، خالی است. جای من همه جا، حتی وقتی کنارت نشسته ام هم خالی است.
5
منو ببر به میدان انقلاب، به فلافلی مش دونالد، به آن غذاخوری همیشگی که روی شیشه اش نوشته بود چلوکباب با برنج. منو ببر به میدان کشتارگاه، به جیگر های دم صبح، به خوئک و جیگر پیجی که خوردیم و تا شب مست و ملنگ شدیم. منو ببر به چای لیوانی زیر پل پارک وی ساعت دو بامداد، به تنهایی و سرمای دی ماه.
منو ببر با خودت و نپرس می آیم یا نه و نخواهم پرسید کجا. هر جا که تو باشی همیشه روز اول تعطیلات تابستان است
من، خوشمزه ترین فلافل های دنیا رو تو شهرمون خوردم، از اونا که با گوجه و سبزی یا کلم لای نون لواش ماشینی می پیچیدن. مهم نبود از نداشتن نون باگت بود یا انتخاب عمدی اما با لواش بدجور می چسبید. فرقی نمیکرد که صبح زود می رفتی فلافلی خوزستان یا وقت شام می پیچوندی و میرفتی دوتا می گرفتی با سس انبه دست ساز، هر وقت می رفتیم همیشه شلوغ بود. اما بدمزه ترین فلافل هارو تهران داره مخصوصا اونا که رو تابلوشون زدن فلافل اصل لبنان یا فلافل جنوب یا خوزستان! نخود خالیه با چند مترمکعب باد نهفته در خودش که با دست و دلبازی تمام منتقل میکنه به آدم. سس انبه شون هم بیشتر سس خردله و بدمزه است.
چشمم که به این تابلوی قیمت های ساندویچ های سی سال پیش افتادم یاد تمام طعم های چرک و خوشمزه ی بچگی افتادم
4
امروز گریه کردم، بی سبب، و حتی شرمگین نیستم. شاید اگر باد نمی آمد و توت های سفید را توی بن بست جعفرزادگان نمی ریخت و من آنجا نمی بودم، گریه نمی کردم. دیشب خواب دیدم اما یادم نیست چه بود، همیشه این وقت ها فکر می کنم خواب دیده ام کبوتر شده ام، و ساعت ها لب پنجره پشتی خانه ای که هیچوقت باز نمی شود خوابیده ام و نمی دانم پرواز چیست. من کبوتر چاق خسته ای شده ام که بی سبب گریه می کند و توت می چیند و منتظر است که پنجره را کسی باز کند.
3
نشسته بودم پر از ملال که داد زدی:
اگر عاشقمی پس چرا اینقدر داغونم!
افغانستان هستم در چنگ طالبان. اشرف غنی هم با چمدونهای پر از پول گذاشته رفته. هرات هم سقوط کرد و تسلیم شدم به تمامی
آهی کشیدم و آروم گفتم:
من پنجشیر توام. آخرین سنگر از این آخرین جنگ دنیا. احمد مسعودم که به پا خواسته ام. تمام فغانستانت را به من بده تمام تا افغانستانت را به تو پس دهم

